نمایشگاه کتاب
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:02
سلام:)! صبح ساعت 9 با صحرا و دوست باران که دیگه اینجا اسمش میشه "هانری" توی مترو قرار داشتیم و شب قبل هم من کلی به صحرا تاکید کرده بودم که راس ساعت 9 مترو باشید چون که فردا شلوغ میشه نمایشگاه کتاب. اما... ساعت 9:13 دقیقه بود که یکدفعه مامان صدا کردن کاملیا پاشو که دیرت شده!!! منم با عجله بیدار شدم و
معمولی
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:02
امروز خیلی معمولی گذشت. صبح زود بیدار شدم و تا صبحانه بخورم و اماده شم و برسم دانشگاه 9 شده بود. بعد هم شروع کردم به تایپ پایان نامه. ظهر هم رفتم ناهار خوردم. عصر هم فقط شای و دکتر یار و دوست ابر که دیگه حالا شده دوست صمیمی خودم و اسمش رو اینجا میذارم "رزا" رو دیدم و کمی صحبت کردیم. دکتر یار هم یه ا
این چند وقت
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:02
سلام این چند وقته که نبودم سرم خیلی شلوغ بود و هنوز هم هست. تا آخر تیر همین اوضاع رو دارم. خب اتفاقات اخیر رو البته به صورت کاملااا خلاصه میخوام بنویسم. ---------------- اول از همه تبریک میگم بابت...) به هر حال جمعه ی پر استرسی بود این هفته ولی خب شنبه خبر خوبی رو شنیدم. از چهارشنبه تا شنبه ظهر به ش
خروس
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:02
سلام صبح بخیر گفتم تا تازه تازه هست بیام بنویسم. امروز خیلی کار دارم. از 6 صبح بیدار شدم و دیگه تا بیام دانشگاه و دانشکده شد هشت و نیم. شروع به کار کردم توی آزمایشگاه، بعد یه مشکلی پیش اومد حین کار اعصابم خورد شد و از اون اه های بلند گفتم. و مجددا مجبور شدم همون کار 10دقیقه قبل که ظریف کاری میخواد
خستگی
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:02
دقیقاااا دو هفته قبل استاد دومم رفت! و من ماندم و کللللی کار.... شنبه قرار بود یه کاری رو انجام بدم که هرکاری کردم نشد دیگه به استاد اولم گفتم و او هم گفت فردا میام کمکت.(میدونم البته اینا رو قبلا گفتم). بعد هم دکتر یار اومد و از اون موقع عملا به جای استاد دومم دکتر یار قراره کمکم کنه. دیروز خیلللل
همینطوری
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:02
دیشب دیر خوابیدم و از 6 صبح هم بیدارم. هشت رسیدم دانشگاه و بعد هم شروع کردم به کار و مقاله خوندن. موقعی که توی آزمایشگاه بودم حدود هشت و نیم بود و صدای خروس رو شنیدم که داشت قوقولی می کردم. امروز سحر خیز تر از اون روز بود که اینجام نوشته بودم. فک کنم خروسه هم مثل من کلی کار داشه اول هفته ای که اینقد
تجربی
-
تاریخ: 1396/3/8 ساعت: 0:02
امروز صبح 8شت و نیم رسیدم دانشکده بعد هم دکتر یار اومد و یه وسیله ای رو بهم داد ( وسیله رو لازم داشتم و دکتر یار برام گرفته بود) بعد تا حدود 11 و نیم کار کردم توی ازمایشگاه. از این کارایی که مجبور بودم از این ور برم اونور دیگه واقعااا خسته شده بودم و همش سر ما بودم. بعد هم که کارم تموم شد با دکتر یا
آخر هفته
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 22:25
کلا آذر ماه،ماه شلوغی هست!! هم پر از کار و امتحان و هم تولد:)) آخر هفته تولد یه دوستمه:)باز قراره سورپرایزش کنیم:)وای که من عاشق همین سورپرایز کردن هستم:) کلا گروهای دوستانه دسته جمعی و دورهمی بسیاااااااار بسیاااااار خوش میگذره:) پ.ن1: این گروه از دوستام که آخر این هفته باهاشون قرار دارم متفاوت از ا...
معرفی
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 22:25
نمیدونم برای شما هم سخته یا نه !!! وقتی یکی شما و یک نفر دیگر رو بهم معرفی میکنه شما به فرد جدید چه می گویید!!! دیروز بعد از مدت ها با آرا قرار گذاشتیم همو ببینیم! وقتی به سمت آرا داشتم میرفتم از دور دیدم با یکی داره صحبت میکنه که خب طبیعتا دوستش بود!! وقتی رسیدم پیش آرا، بعد از سلام به آرا به دوستش...
کودک
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 22:25
فردا روز جهانی کودک و تلویزیون است:) این روز رو به تمام کودک جهان تبریک میگم و آرزو دارم که کودکان در هرجای دنیا که هستن در صلح و آرامش و امنیت زندگی کنند و بزرگ شوند:) کودکان واقعا که بهترین و بهترین و با محبت ترین انسان های روی کره خاکی هستند:) من خودم به شخصه هیچ وقت دوست ندارم بزرگ بشم و همیشه د...
سینما
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 22:25
آخرین باری که سینما رفته بودم مرداد ماه بود! 4 ماهی بود سینما نرفته بودم! از آنجایی که من به دیدن فیلم های خاص سینمایی علاقه دارم این 4 ماه برایم زیاد بود:)!! با دوستان هم به دلیل مشغله زیاد امتحانات و هم به دلیل هماهنگ نشدن برنامه ی همگیمان با هم این چند وقت سینما نرفتیم!! خلاصه که من دلم سینما میخ...
ارتباط اجتماعی
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 22:24
یکی از اخلاق های خیلی خوب مامانم ارتباط اجتماعی بسیار خوبشون هست! یکی از نمونه هاش هم اینه که مامان من با دوستانم (البته دوستان دوران دانشگاه) بسیار ارتباط خوبی داره و چه بسا بهتر از من!! حالا من هر کاری هم کنم نمیتونم با دوستان خواهرم ارتباط برقرار کنم!! همیشه احساس می کنم چون از من کوچکترن فازشون ...
خوشبختی
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 22:24
خوشبختی و شاد بودن یعنی درست همین لحظه ها:) دقیقاااااا همین لحظه هایی که دارم راه دانشگاه تا خانه رو با دوستانم میام و کلی با هم میخندیدم و صحبت میکنیم و از خستگی و راه طولانی و شلوغی های بی آرتی هیچی نمیفهمیم جز لذت بردن از کنار هم بودن:) بعد هم وقتی میرسم خونه میبینم که یکی دیگه از بهترین دوستای د...
ادامه پیشنهاد کتاب 2
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 22:24
باز هم تاکید می کنم که کتاب "بادبادک باز" نوشته "خالد حسینی" رو حتما بخوانید:) -در قالب یک رمان، فرهنگ و سنت و عقاید مردم افغانستان بیان شده!! -امیر و حسن که با هم دوست و البته...هستند و در کودکی اتفاقاتی بین آن دو رخ می دهد که بعدها در بزرگسالی...!!! _از بخش های زیبای این کتاب (البته من عین عبارت ر...
پیشنهاد کتاب3
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 22:24
کتاب جدیدی رو شروع کردم به خواندن به نام: اتحادیه ابلهان نوشته: جان کندی تول ترجمه: پیمان خاکسار ( بسیااااار عالی ترجمه میکنند) نشر: چشمه خودم تازه شروع کردم به خوندن و فعلا در موردش نمینویسم تا وقتی که...! البته * ابتدای کتاب یک جمله عمیق از جانتن سویفت نوشته شده : " وقتی نابغه ای حقیقی در دنیا پید...
جا انداختن مطلب
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 22:24
امروز کلاس زبان رفته بودم،تیچر بهم گفت که برم یه بخشی از درس رو که مربوط به گرامر بود تدریس کنم!! من هم تمام سعیم رو کردم که خوب و کامل توضیح بدم!! بعد الان داشتم با خودم فکر میکردم که واقعاااا تدریس و فهماندن درس تبحر خاصی میخواهد که به نظرم هرکسی ندارد ان را!! به نظر من خورشید از اون ادما هست که ت...
تبریک
-
تاریخ: 1395/10/1 ساعت: 22:24
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است سلطان جهانم به چنین روز غلام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است در مذهب ما باده حلال است ولیکن بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است #عید مبارک:)
شبیه
-
تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 2:05
خورشید یبار برام یه عکسی فرستاد که خیلی تعجب کردم!!آخه عکس یه فردی بود که بسیار بسیار شبیه به من بود و خورشید به من گفت: لبخند این تویی؟؟!! عکس این فرد روی جلد مجله بوده و خورشید وقتی از جلوی دکه رد میشده دیده و فک کرده منم و خریده مجله رو!! برای کل خانوادمون جالب شد که چه قدر این فرد شبیه به منه و ...
سرم
-
تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 2:05
دیشب حالم بد شد رفتیم دکتر و سرم زدم!دکتر هم گفت فردا بمون خونه و استراحت کن و من بسی خوشحال شدم:) گاهی که حالم بد میشه و باید بریم دکتر معمولا 12 شب به بعد هست!! که باید همه رو از خواب بیدار کنم و پاشیم بریم دکتر ولی دیشب ساعت 9 رفتیم! در حالی که روی تخت بودم و سرم به دستم وصل بود مامان گفتن:روت سف...
سفر
-
تاریخ: 1395/9/14 ساعت: 2:05
دارم میرم سفر:) امیدوارم خوش بگذره!:) باید برای باران و صحرا سوغاتی هم بیارم:) باران و صحرا خیلی خاصن برام:) دوست دارم یه سوغاتی خاص هم براشون بیارم!:) اخرای ماه هم تولد باران هست، باید برای باران کادو هم بگیرم!امیدوارم بتونم چیز خوب و مناسب پیدا کنم براش! آخه باران واقعا خاصه:) پ.ن1: اخرای ماه تولد...