حجم کااااری
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:05
سلام!! اینقدر این مدت سرم شلوغ شده که حد و حساب نداره!! تازه دارم میفهمم این که میگن وقت طلا هست یعنی چی!! الان اینقدر وقت برام ارزش پیدا کرده که از لحظه لحظش دارم استفاده می کنم. از 8 صبح بیدار میشم، میرم دانشگاه تا شب کار میکنم. از اونور شب 10 اینا میام خونه. دوباره از 11 شروع میکنم به کار تا 2 ، ...
حرف
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 19:53
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
بن بست
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 19:53
یه جاهایی دیگه میرسی به بن بست...آخر خط!!جایی که دیگه هر چه قدر هم تلاش کنی فایده نداری! جایی که دیگه حس کنی تمام زحماتت بر باد رفته... وقتی که چند نفر آب پاکی رو میرزن روی دستت و میگن دیگه فایده ای نداره! دیگه راهی نداره... و تو میموتی و یه دنیا اشک و ناراحتی و غصه...که هیچ کس هیچ کس درکشون نمیکنه.
اتفاقات خوب
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 1:22
دیروز عالی بود...بهترین روز بود و چه قدر خوب بود صحبت کردن با کسایی که عاشقشون هستی...دوستشون داری...بهترین حال و حس هست...اون زمانه که حس امید داری و زندگی... دیشب خیلی دیر خوابیدم یعنی البته حدود 4 صبح بود خوابیدم چون شبش مهمون بودیم. دیر وقت اومدیم خونه و بعد هم کلی با یه سری دوستام صحبت کردم. دی
برگشت
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 1:22
در مورد پست هایم:تمامی اسامی افراد که من در پستم هایم نام میبرم "مستعار"می باشد.من با افرادی که بیشتر ارتباط دارم و اینجا از آنها نام می برم به جای ذکر نام واقعی شان از نام های دیگر مثل :باران،صحرا،خورشید،آرا،ماری، ابر، الی، ماهرو، مارا، شای، آرامه، درخشش، شیلی، اقاقیا، دکتر یار، هانری، رزا، راحیل و...
پر
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 1:22
صبح 6 بیدار شدم یبار ولی دیدم نمیتونم سرپا وایستم و خوابیدم 7 بیدار شدم و باز دیدم سرپا بودنم امکان پذیر نیست و مجدد خوابیدم و 8:45 دقیقه بیدار شدم. فوری آماده شدم و وسایلم رو جمع و جور کردم دیگه شد ساعت 9:30 و من رفتم دانشگاه. وقتی رسیدم دانشگاه دیدم ماشین دکتر در جای همیشگیش نیست، یه نگاه به دور
اسمانم
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 1:22
هر چیزی نشانه ای دارد... مثل لحظه ای که متوجه میشوی چایت سرد شده...این یعنی در کنار بهترین افراد بودن... این یعنی اوج ارامش و خوشبختی...بعنی با اونا بودن اینقدر لذت بخشه که فراموش میکنی چایت رو بنوشی... آسمانم... موضوعات مرتبط: خودم
خوب
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 1:22
حالم خوبه...آسمانم آبی بوده و حال آبی تر شده... دلم تنگ بود برایش...و حال با آمدنش تنگ تر شده... نگران بودم برایش...و حال نگران تر شده... نمیدانم چه کنم...فقط میدانم با آسمانم هست... موضوعات مرتبط: خودم
کم مانده
-
تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 17:43
کم مونده به اینکه... مرز رو رد کنم...بزرگ شم....و من همچنان در خلوت خودم به کودک بودنم فکر میکنم...به عادت های کودکانه ام فکر میکنم....به طرز شیر خوردنم داخل پیاله که داخلش پر از بیسکوییت شکلاتی کوچک باشه... به اینکه دوست ندارم بزرگ شم....دوست ندارم با بزرگ شدنم طرز صدا کردن اسمم هم تفاوت کند....مثل
زیبایی
-
تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 17:43
وای چه قدر قشنگه... از صبح شروع شده و من درگیر این زیبایی شدم...
ارامش
-
تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 17:43
کاش میشد دل دیوار پر از پنجره بود و قفس ها همه خالی بودند آسمان آبی بود و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما بود
شکفتن:)
-
تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 17:43
هر کجا برگی هست شور من می شکفد مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
صدای تو
-
تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 17:43
صدا کن مرا... صدای تو خوب است... صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید
فرا رسیدنت
-
تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 17:43
فرا رسیدنت پیشاپیش مبارک... تا می توانی مهربان باش و لبخند بزن... زندگی برای جنگ نیست....پس قوی باش در مقابل خشونت های روزگار و مقاومت کن و ایستادگی.... تو باید باشی...تو باید زندگی کنی...تو باید باعث پیشرفت شوی... خوب باش...خوب...کاری به بقیه نداشته باش....آنها را بسپار به خدا....مطمئن باش خدا عدال
لغات
-
تاریخ: 1396/3/18 ساعت: 17:43
کلمات معجزه میکننن...هر کلمه پر از مفهوم هست و یک دنیا احساس و عاطفه و تفکر... وقتی میگه: این ماده رو بذار اینجا و خودت" برو" اونور.... این کلمه " برو" معجزه میکنه! دقیقا مثل اونوقتا که وقتی سوال داشتم صدا میکردم اسمش رو و میگفت: "جانم جانم"... همین " جانم هاش معجزه میکرد" ولی دیگه حالا هر چه قدر هم
باد خنک
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 13:51
در بالکن رو باز کردم رفتم که لباس ها رو جمع کنم بیارم داخل یه باد خیللللی خوب خورد توی صورتم.یه باد خنکی میومد از اون بادا که موها رو پریشون کرد و من عاشق این خنکی بودم....چه قددددر دلچسب بود.... موضوعات مرتبط: خودم
دوسال پیش
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 13:51
صبح داشتم میرفتم دانشگاه! سوار اوتوبوس شدم و به این فکر کردم امروز چندمه! 12 خرداد!!! پیش خودم گفتم چه قدددددر زمان زود میگذره ! همین دو سال پیش انگاری دیردز بود!! دوسال پیش یه همچین روزی امتحان ترم داشتم. امتحان درسی رو داشتم که حالا شده گرایش ارشدم:) دوست داشتم اون درس رو:) هم درس رو هم استادش رو
ساعت
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 13:51
بیشتر وقتم توی دانشگاه میگذره و طبیعی هست افراد اونجا چه بجه ها چه استادا بیشترین بخش زندگی فعلی من رو تشکیل میدن و مثل خانوادم هستن!:) یکی از استادم که واسه پروزم باهاش کار میکردم و هر روز با هم بودیم وقتی رفت خیلی ناراحت شدم! خیلی... حالا هم به جای اون استادم که دکتر یار اومدن و دارن میرن سفر....
خوشحالی
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 13:51
صبح خیلی خسته بودم و اصلا دوست نداشتم از جام بلند شم! خوابم نمیدمدااااا فقط پاهام درد میکرد چون این هفته خیلی سرپا بودم و فشار زیاد بهم اومده بود. ولی دیگه نخواستم تنبلی کنم همون شش و نیم بیدار شدم و بعد هم اومدم دانشگاه. شروع کردم به تایپ پایان نامم. بعد هم کارای تجربیم رو بررسی کردم و دیدم یه مشکل
کنسل کردن:)
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 0:43
چند روز قبل باید میرفتم یه دانشگاه دیگه واسه کارم. صبح زود رفته بودم دانشگاه و تا ظهر هم کار کرده بودم خیلی هم خسته بودم و هوا هم گرم! بعد باید کللللی مسیر میرفتم میرفتم تا به اون دانشگاه میرسیدم. این داتشگاه تا دانشگاه خودم مسیرش خیلی بده و از طرفی من اصلااا از این دانشگاه نمیدونم چرا خوشم نمیاد!!!