خرید بک لینک

درباره سایت

کاملیا

امکانات وب

صبح 6 بیدار شدم یبار ولی دیدم نمیتونم سرپا وایستم و خوابیدم 7 بیدار شدم و باز دیدم سرپا بودنم امکان پذیر نیست و مجدد خوابیدم و 8:45 دقیقه بیدار شدم. فوری آماده شدم و وسایلم رو جمع و جور کردم دیگه شد ساعت 9:30 و من رفتم دانشگاه. وقتی رسیدم دانشگاه دیدم ماشین دکتر در جای همیشگیش نیست، یه نگاه به دور و بر کردم و دیدم یه جای دیگه نگه داشته دکتر!

رفتم و شروع کردم به کار!دکتر یار هم اومد پیشم و باهم در مورد روند کارت مشورت و صحبت کردبم و یه سری کار جدید انجام دادیم و همینطور یه قرار صحبت با یکی از استادی یه دانشکده دیگه گذاشتم و فردا قراره برمصحبت کنم باهاشون. این استاد البته هیت علمی دانشکده خودمون هست ولی خب هیچ وقت نمیشه اینجا پیداش کنیم باید اونجا پیداش کنیم!!!عین استاد مشاور خودم که یک بار بیشتر رویش را ندیده ام!!!

دوتا از بچه ها جدید اومدن یعنی از دانشکده دیگه اومدن دانشکده ما یه سری آزمایش ها انجام بدن! امروز هم کلا با من بودن و هر چی میخوایتن من بهشون میدام و مدام سعی می کردم مثل شای با صبوری جوابشون رو بدن ولی خی چون خودم هم همزمان داشتم کار میکردم ویگه به جا خسته شدم یه وسیله از دستم افتاد زمین شکست و لباسام کثیف شد!! فوری رفتم اونا رو شستم بعد هم شای و همون دو نفر کمک کردن جمع و جور کردیم...و من دوباره مجبور شدم یه کاری دوباره انجام بدم و این بیشتر خستم کرد....

ماری و آرامه هم گفتن شب برین بیرون و من گفتم خسته ام نمیتونم بیام! آخه اونا خونه ان معلومه خب هر زمانی حال دارن ولی من که از صبح تا 8 سرپا بودم بعد هم اومدم خونه 9 رسیدم و هلاک بودم و شام خوردم و همین طور دراز به دراز افتادم و باز فردا صبح زود باید بیدار شم مسلمه توانی برای بیرون رفتن و صحبت کردن با کسی نمیمونه و من این مواقع ترجیح میدم روی تختم باشم فقط!:)

صبح تا غروب همکار کردم و البته مقاله کاری نکردم!! پایان نامه هم تایپ نکردم!! شب هم که اوندم خونه و شام خوردم. بعد هم با آرا صحبت کردم و همهانگ کردیم یه روز همو ببینیم...یه راهنمایی فنی میخواستم البته مامانم میخواست و گفتن از خورشید بپرسم که پرسیدم...

مسابقه والیبال هم که باخته و صحرا اصلا حوصله نداره!!! باران هم که امتحان داره قردا...امیدوارم خوب بده:)

پ.ن: به آسمان پیام دادم ولی هبری نیست ازش!!! نگرانم...


موضوعات مرتبط: همینطوری، خورشید، آرا، ماری، خانواده، باران، صحرا، آرامه، شای

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 1:22

صفحه بندی